سيد محمد باقر برقعى
62
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
قصّهء مهر و وفا « 1 » تا از لب تو قصّهء مهر و وفا رود * از ما بجز حديث محبّت كجا رود تا روشن است ديدهء صحرا ز داغ عشق * ليلى ز خاطر من مجنون چرا رود اندر قفاى قافلهء حسنت ، اى حبيب * آهم جدا و سيل سرشكم جدا رود اينسان كه چشم مست تو سرگرم ساحريست * افسانهاى روا نبود بر عصا رود آنجا كه عشق خيمه و خرگه بپاكند * حشمت فروگذارد و سلطان گدا رود غنچه ز شوق ديدن تو جامه مىدرد * بر طرف بوستان اگر اين ماجرا رود چشمانتظار روى تو تا چشم گلشن است * آسان بود به سينه كه خار جفا رود پيغام روحپرور حسن تو مىبرد * آيينهء تمامنما هركجا رود تا نقشبند اين دل ديوانه حسن توست * يا رب كجا ز كعبهء دل اين صفا رود خاكسترى بهجاست ز ما ، كو نسيم صبح * تا بوى دوست بر من بىدست و پا رود تا با بلاى عشق چه بازى كند سپهر * زين دود غم كه ز آتش جانسوز ما رود « آذر » اسير زلف گرهگير يار باش * شايد صبا بيايد و عقدهگشا رود دلشكسته خوشم به مجلس انسى كه ما و من نبود * اشارتى رود و حرفى از سخن نبود فراق ، سخت نگردد به بلبل بيدل * به باغ حسن اگر صحبت زغن نبود بدان كرشمه دهم جان كه كس خبر نشود * بدان عقيق دهم دل كه در يمن نبود خداى را شب مخمورى است و صبح خمار * به دست لاله رخى گر مى كهن نبود به زلف دوست كه امشب دل شكستهء من * شكستهتر شود ار دست در شكن نبود به بوستان و چمن نوبت تماشا نيست * به دور لاله اگر دست ياسمن نبود در آن نگين كه ز ما و من اعتبارى نيست * خيالوار بر او دست اهرمن نبود بگفت « آذر » بيدل ز قول پير مغان * منوش باده اگر نام ، نام من نبود
--> ( 1 ) - اين غزل را به اقتفاى غزل شيخ اجل سعدى سروده است : بسيار سالها به سر خاك ما رود * كاين چشمه آيد و باد صبا رود